تبلیغات

پین پول

دیوونه بازی رو عشق است!!! - خاطره ها...(سری جدید)
 
دیوونه بازی رو عشق است!!!
درباره ما



مدیر وب : پدر و دختر
سه شنبه 1 فروردین 1391

یه بار با یه بنده خدایی دعوام شد در حد بزن بزن!!! بعد یهو دیدم وسط دعوا نشست شروع کرد خندیدن گفتم واسه چی میخندی؟؟ گفت چرا وقتی مشت میزنی مثل این فیلم هندیا صداشم در میاری؟؟؟

========


عاشق شدنمون ؟!؟!؟!          

 

یکی از دوستام با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش ازدواج کنه ،

تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همچیزشو توش می نویسه ،

این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!

از فردای اون روز نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ، من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ،

10 جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش ...، چایی ریختم روش ...

اونم هم تا می تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و ...

بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن آقای دوست پسر ، دفتر خاطراتو بُرد تقدیم ایشون کرد ...

آقای دوست پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سرش کوبید و گفت :

منو چی فرض کردی؟

اینکه سالنامه 1390 هست! تو 5 ساله داری تو این خاطره می نویسی؟

و اینگونه بود که دوست من هنوز مجرد است.

========

ادامه مطلب...

دو هزار پا!!!

نصفه شب از خواب پریدم ..... یه "دو هزار پا" داشت روی سینم به صورت کاملا پریودیک با فرکانس ثابتی حرکت میکرد ، من و میگی .....!!!! بلللللللند شدم رو هوا با یه حرکت فیلیپینی همینجور که داشتم دور خودم می پیچیدمو به لباسام چنگ مینداختم در اتاقو وا کردم پریدم تو هال ، ( یعنی تو اون لحظه اگه لینچان و جت لی و جکی چان با هم میریختن سرم ، ازم کتک میخوردن ، اصن کنترلمو کاملا از دست داده بودم ) . یه هاله ی ضعیفی از نور تو یه قسمتی از هال افتاده بود ، مثه یوز پلنگ خودمو رسوندم اونجا دیدم یه چیزی چسبیده به شلوارم ، مارو میگییییییی؟؟؟ با تمام قدرت با کف دست با پشت دست با مشت با آرنج همینجوری داشتم میکوبیدم به پام ، حالا منه بد بخت هم دستم درد گرفته بود هم پام ، ازون طرفم داشتم زهره ترک میشدم ، فکر میکردم این پاهاش گیر کرده تو شلوارم واسه همین کنده نمیشه ، آقا دورخیز کردم با پا رفتم تو دیوار تا له بشه ، دو سه تا غلتم روی زمین زدم تا کاملا پرس بشه ، یعنی حرکاتی کردم که یه گونگ فو کار حرفه ای از انجامش عاجزه ، بعد از اینکه خودمو آش و لاش کردمو دهن دستو پام سرویس شد پریدم چراغو روشن کردم که دیدم بدبخت پرس شده ( بازم چشام خوب نمیدید ) عینکمو زدم دیدم اههههههههه اینکه هزار پا نیست........ مارک " آدیداس " بود که روی شلوارم دوخته شده بود ، تا چند روز بعدش دست و پام درد میکرد.

========

سوتی مامانبزرگم

یه سری با داداشم خونه عموم بودیم مادربزرگم طبق معمول شروع کرد به تعریف کردن از جوونیاش گفت 15-16 سالم بود که با پدربزرگتون ازدواج کردم 1 سال بعدش عمتون به دنیا اومد تازه اونو از آب و گل درآورده بودیم که باباتون به دنیا اومد... همینطور ادامه داد آخرش گفت یه سال بعد از فوت بابابزرگتون این عموتون به دنیا اومد!!! عموم که روبرومون تسبیح به دست نشسته بود از یه طرف از خجالت سرخ شده بود از یه طرفم زل زده بود تو چشای ما که یه وقت بهش نخندیم مام سرمونو انداختیم پایین نه میتونستیم بخندیم نه جلو خندمونو بگیریم

========

اولین حقوقم

اومدم خونه با کلی آب و تاب به بابا گفتم که اولین حقوقمو واسه تو و مامان بلیط گرفتم برید دبی عشق و حال! بابام یه لبخندی زد، بیلیتارو که گرفت گفت: "دستت درد نکنه پسرم ، پسر عمت الان زنگ زد بم گفت، بعدشم گفت که به چه قصدی اینکارو میکنی ، آخرشم گفت بت بگم تا تو باشی دیگه تک خوری نکنی و منو بپیچونی، فردا شب میریم با مادرت ، به مش قاسم سپردم هر یه ربع یه بار بیاد در خونه رو بزنه، اگه وا نکنی کلید بش دادم خودش بیاد تو.







نوع مطلب : داستان ها و خاطره ها، 
برچسب ها : عاشق شدنمون، دو هزار پا، سوتی مامانبزرگ، اولین حقوقم،





صفحات جانبی
آمار وب
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
برچسبها
 
 
بالای صفحه
 
به وبمون امتیاز دهید
ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

گوگل پلاس